فرانسه مقام برتر توريسم اروپا
بيشترين توريست هاي جهان درسال 2007 به فرانسه رفتند و فرانسه مقام اول جدول مقاصد گردشگري جهان درسال2007 را بدست آورد.
فرانسه با رشد بيش از 6/3 درصد توليد ناخالص ملي مقام اول مقاصد گردشگري جهان شد. براساس گزارشی که از سوي وزارت دارايي فرانسه منتشر شد اين کشور به رغم افزايش قدرت يورو و بدون اينکه علايمي از کاهش بازديدکنندگان مناطق خارج از اتحاديه اروپا تا به حال گزارش شده باشد، توانسته است سود ناخالص ملي اين کشور را افزايش دهد. با اين همه سهم توريسم در سود ناخالص ملي فرانسه نسبت به دهه هاي گذشته درحدود 7.3 درصد کاهش داشته است و اين نشان مي دهد که رشد بخش گردشگري نسبت به آهنگ رشد اقتصاد کلان اين کشور آهنگ کندي داشته و قدري عقب افتاده است. طبق همين گزارش به رغم نوعي توقف در مسير رشد قدرتمند توريسم جهاني وزير اقتصاد فرانسه هفته گذشته اعلام کرد که درصدد ايجاد محرک هاي بيشتري براي جذب گردشگران بيشتر به فرانسه است. کشورهاي فرانسه و سپس ايتاليا با افزايش 4 درصدي در جذب گردشگر؛ همچنان دو مقام برتر کشورهاي قاره اروپا هستند. به گزارش کميسيون سفر اروپا و بنابر آخرين بررسيهاي انجامشده توسط محققان اين کميسيون، فرانسه همچنان قدرتمندانه موقعيت برتر خود را با افزايش 4 درصدي در جذب توريست خارجي به اين کشور حفظ کرده است. بنابه همين گزارش؛ ايتاليا نيز باتوجه به رشد نزديک به 4 درصد تعداد بازديدکننده؛ مقام برتر ديگر در توريسم اروپاست. درحالي که آلمان از نظر تعداد توريست خارجي تنها 3 درصد رشد را نشان مي دهد. اروپا در سال گذشته مجموعا نزديک به 20 ميليون بازديدکننده داشته است که نزديک به نيمي از مجموع رشد توريسم جهاني است. به گزارش کميسيون سفر اروپا؛ مسابقات ورزشي نظير جام جهاني راگبي در فرانسه نقش مهمي در افزايش آمار سفر اروپا طي سالهاي اخير داشته است. در اين ميان؛ مقاصد گردشگري بزرگ اروپا همچنان به جذب گردشگران بيشتر ادامه مي دهند که بيشترين ميزان رشد در مونته نگرو، صربستان، ايسلند و ترکيه مشاهده شده است.
توريسم فضايي فرانسویها سرعت بيشتر و کاهش هزينه شهر بوردو در جنوب فرانسه ماه گذشته ميزبان يک سمپوزيم بين المللي در زمينه توريسم فضايي بود که نشان مي دهد اين نوع از گردشگري بيش از پيش از صورت تخيل به واقعيت پيوسته است. اين سمپوزيوم که اولين نمونه از نوع خود تلقي مي شود، اتفاقي است که به گفته ناظران حکايت از آن دارد که اين شکل از سفر به زودي و بيش از پيش از حوزه داستان هاي علمي – تخيلي خارج شده و صورت واقعي به خود مي گيرد. با فروش اولين بليت سفرهاي فضايي در سال 2005 اين موضوع شکل جدي به خود گرفت اما برگزاري اين سمپوزيم در فرانسه و گردآمدن متخصصان از سرتاسر جهان مقدمه اي بر جلب توجه بيشتر و متمرکز تر افکار عمومي بر اين شکل از توريسم است. اکنون در ميان تمام مردمان متمول و ثروتمند اين امري رايج شده است که تنها با يک کليک مکان مناسب خود را در بر روي يکي از اولين پروازهاي خارج از مدار زمين که توسط سفينه هاي فضايي در شرکت هوايي ويرجين کالاگتيک صورت مي گيرد، رزرو کنند. شرکت ويرجين گالاکتيک در اصل متعلق به يک ميلياردر انگليسي به نام ريجارد برانسون است اين متقاضيان سفرهاي فضايي را قرار است در سال 2009 يا 2010 روانه فضا کند. بنابر همين گزارش و به گفته ژآن لو ويباکس؛ مشاور مسافران جهاني در آژانس سفرهاي فضايي، تاکنون 250 نفر از سراسر دنيا براي خريد بليت ثبت نام کرده اند که دو تن از اين متقاضيان از کشور فرانسه بوده اند. پروژه هاي ديگري نيز در خطوط هوايي ديگري ازجمله با مشارکت شرکت يک شرکت امريکايي با همکاري شرکت "استريوم" که زيرمجموعه شرکت صنايع فضايي و دفاعي اروپاست، در دست اقدام است که انتظار مي رود تا سال 2025 سالانه بيش از 15000 مسافر را به استفاده از خدمات سفر فضايي خود جلب کند. هزينه بسياري گران اين سفرها هنوز موضوعي است که سبب مي شود اين نوع مسافرت تنها ويژه ثروتمندان باشد. "هوگو لاپورته ويوادا"، مدير پروژه استريوم دراين باره مي گويد:« درحال حاضر هزينه سفرهاي فضايي در مقايسه با ميانگين سطح دستمزدها بسيار گران و سنگين است اما بايد درنظر گرفت که اين تازه اول ماجراست. فراموش نکنيم که در روزهاي اوليه آغاز حمل و نقل هوايي هم هزينه بليت براي يک مسافرت در حد متوسط تا سال ها بسيار بالاتر و سنگين تر از ميانگين دستمزدها بود.» به گفته مسئولان اين شرکت؛ قرار است تا سال 2013 ماشين هاي نقليه در اين سفرها افزايش يابد به نحوي که بتوان آنها را از فرودگاه هاي سنتي و عادي روانه فضا کرد. به گفته کريستف بونال مهندس و از اعضاي آکادمي بين المللي علوم کيهان نوردي که از برگزارکنندگان اين سمپوزيوم سفرهاي فضايي است، هم اکنون در حدود 30 پروژه در دستور کار متخصصان قرار گرفته که ازاين ميان 4 يا 5 پروژه هم اکنون از رشد و توسعه مناسبي برخوردار بوده اند. به گفته بونال سفرهاي فضايي که تاکنون صورت گرفته داراي چندمرحله است که نخست فاز سفر در مدار زمين است که شامل صدها کيلومتر پرواز بر فراز سطح دريا و سپس سفر کوتاهي به فضاست در فاز بعد مرحله بي وزني است که در اين مرحله خورشيد و ستارگان همه سياه و تيره مي شوند و سپس مرحله بازگشت به مدار زمين است. مرحله آغازين پرواز درست همانند بلند شدن هواپيماهاي عادي از فرودگاه هاست. سپس يک موتور راکت سفينه و مسافران را به سوي خارج از جو زمين پيش مي برد. در مرحله بي وزني اين موتور بسته مي شود و مسافران درحالت شناور به مشاهده صحنه هاي شگفت و بديع فضا قرار مي گيرند.
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
سه شنبه 15 مرداد1387 و ساعت 14:11
ايميل نويسنده
|

توده پیشرفته سده نوزده اروپا دیگر نمی توانست سنتهای ملوك الطوایفی (فئودالیسم)وكلاسیسیسم را گردن نهد . از این رو به نویسندگان و هنرمندانی نیاز داشت كه به دلخواه خویشتن وپندارهای بی بندو بار خود خامه بدست گیرند بنابراین شایسته است رمانتیسم را یك مكتب انقلابی و ناقص سنتهای كلاسیسیسم دانست . این نهضت از میانه های سده هجده اوج گرفت و بالا رفت ؛ تاجائیكه آخرهای این سده وسرتاسر سده نوزده ؛جهان هنر ادب و اندیشه را جولانگاه خویش ساخت . ((نوامیس)) از سرودهای رمانتیك بدینگونه یاد مینماید : هنری است كه همه چیز را به شیوه دل انگیزی شگفت آور میسازد ؛هنری كه همه چیز را در فاصله های دور قرار میدهد بی آنكه از رنگ آشنا ودل فریب آنها بكاهد. رمانتیكها به رویاها و اندیشه های خود بیش از هر انگیزه طبیعی و غیر طبیعی دیگر پروا داشتند وآنچه میسرودند ومینوشتند جلوه هائی از جهان ناشناخته و دور دست اندیشه و پندار بود .آنها برعكس كلاسیست ها هرگز به خود نمی پرداختند ؛ بلكه همواره به فرمان احساس و اندیشه گوش میسپردند . خیال پردازان سده نوزده هیچگاه توده خود را آنگونه كه بود نقاشی نمی كردند ؛بلكه آنچنان كه میخواستند باشد مجسم میساختند ؛ از این رو مكتب رمانتیسم دربرابر رئالیسم جای میگیرد .هنرمند رمانتیك توده خود را دشمن میدارد و چون از زندگی در اجتماع خویش گریزان است ؛ به دامن خیالها واندیشه های خویش پناه میبرد و به دورانهای باستانی (بویژه سده های میانه )و روزگار كودكی و سرزمین آرزو و تنهائی باز میگردد . از سوی دیگر جنبش رمانتیسم را باید فریاد خشم اعتراض بر ضد بندگی انسان ؛كشاكش های سرمایه داری برگرداندن شهرها به اردوگاه های كارگری و بدبختی و سرانجام برضد صنعتگران سرمایه دار دانست ؛ نمونه برجسته ای از این فریادهارا میتوان در شعرهای شیرین و بی پیرایه ویلیام ((وردزورث)) سراینده رمانتیك انگلیس جستجو كرد . از آنجا كه بنیاد رمانتیسم با ایده آلیسم هماهنگی نزدیك و شناخته دارد .هنرمند رمانتیك زندگی واجتماع را زائیده اندیشه میداند برخلاف رئالیستها ؛ دگرگونی وچگونگی های توده را وابسته به دگرگونی های اندیشه بشری میشمارد . می توان پیشوایان این مكتب را در فرانسه استاندال : ویكتور هوگو ؛شاتو بریان و در انگلستان وردزورث ؛لردبایرون و در آلمان گوته ودر روسیه یوشكین و گوگول دانست . دیباچه هوگو بر نمایشنامه ((كرمول )) خود در حقیقت مرام نامه جنبش رمانتیسم گردید و همو با عرضه داشتن شاهكار جاودان خود ((بینوایان )) رهبری این مكتب را از آن خویش ساخت . در پایان میبایست ناگفته نگذارد كه گرچه این جنبش دیرگاهی درخشیدن گرفت وستارگان روز افزونی چون هوگو؛ گوته و بایرون برسینه آن خودنمایی و تابندگی كردند ولی سرانجام با آزادی بی بند وبار خود و پدید آوردن جنبش های دیگری همچون سمبولیسم وسوررئالیسم هنر رابه تباهی كشانید.
خسروی سینمای ایران شکیبا رفت ...
صدا و تصاویری از خسرو شکیبایی
نامه رضا کیانیان به شکیبایی
آلبوم عکسهای شکیبایی در مهر
اشعار سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی
آخرین مصاحبهی زندهیاد خسرو شکیبایی با رادیو فرهنگ (فایل صوتی)
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
پنجشنبه 3 مرداد1387 و ساعت 0:13
ايميل نويسنده
|

به بهانه تولد مارکوزه و خواندن کتاب انسان تک ساحتی ـ عشق فلسفه و سید مرتضی آوینی
۲۹ تير، ۱۹ ژوئيه ۱۸۹۸ در بين فلاسفه، فيلسوفان سياسي از بقيه مشهورترند. هربرت ماركوزه يكي از اين فيلسوفان سياسي بزرگ است كه علت عمده شهرتش رهبري فكري جنبش دانشجويي 68 و همچنين رهبري مكتب فرانكفورت بود.

هربرت ماركوزه در برلين به دنيا آمد. تجربه كار سياسي اش در سال 1918 همراه با انقلاب آلمان شروع شد؛ انقلابي كه به خيانت محكوم و سركوب شد. پس از آن در برلين و فرايبورگ نزد كساني چون هوسرل و هايدگر فلسفه خواند و در سال 1922 دكترايش را در فلسفه گرفت. چندين سال دستيار مارتين هايدگر بود. در آن سال ها سركار آمدن فاشيسم آشكار بود و بنابراين ماركوزه تصميم گرفت آثار هگل و ماركس را عميق تر مطالعه كند. اين مطالعات براي آن بود كه بفهمد چرا هنگامي كه به راستي شرايط يك انقلاب اصيل وجود داشت، اين انقلاب درهم شكست و سركوب شد و چرا قدرت هاي قديمي دوباره روي كار آمدند و قضيه به شكلي بدتر از قبل ادامه يافت. ماركوزه تا سال 1933 با موسسه پژوهش هاي اجتماعي فرانكفورت همكاري مي كرد و در همان سال ها بود كه حلقه فكري فرانكفورت شكل گرفته بود، اما در آن سال با روي كار آمدن حزب ناسيونال سوسياليست و بسته شدن حلقه، ماركوزه هم تصميم به مهاجرت گرفت. او يك سالي را در سويس گذراند و بعد به ايالات متحده رفت. خيلي زود در دانشگاه كلمبيا تدريس گرفت و عضو موسسه پژوهشي مطالعات اجتماعي دانشگاه شد. در سال 1940 به واشنگتن رفت و تا شروع جنگ تمام تلاشش را براي غلبه بر رژيم نازي در آلمان به كار برد. ماركوزه در آن سال ها براي سرويس هاي اطلاعاتي امريكا به عنوان مفسر و تحليل گر مسايل سياسي كار مي كرد. تمام تلاش ماركوزه براي غلبه بر فاشيسم بود، اما بعدها به خاطر كار در اين موسسات زياد مواخذه شد. پس از جنگ بود كه فعاليت آكادميك منظمي پيدا كرد و در دانشگاه هاي كاليفرنيا، برانديس و هاروارد تدريس كرد. ماركوزه عقيده داشت بيشتر مشكلات اجتماعي تنها با از كار انداختن و به كنار گذاشتن فرآيندهاي دموكراتيك حل خواهد شد، او نظريه پرداز انقلاب بود و فكر مي كرد بيشتر فعاليت ها را بايد دانشجويان و روشنفكران انجام دهند و نه كارگران. به خاطر همين نظريات بود كه تاثير زيادي روي دانشجويان در جنبش سال 68 گذاشت؛ چيزي در حد يك رهبر فكري. بعد از آن موقعيت دانشگاهي اش به خطر افتاد، نامه هاي تهديدآميزي دريافت مي كرد. اين تئوريسين انقلاب در سال 1979 هم زمان با انقلاب ايران از دنيا رفت.
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
جمعه 28 تیر1387 و ساعت 11:54
ايميل نويسنده
|

«افسانه سیزیف» به روایت آلبر کامو
خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که دائما سنگی را به بالای کوهی بغلتاند، تا جائیکه سنگ بخاطر وزنش به پایین میافتاد.آنها به دلائلی فکر میکردند که تنبیه وحشتناک تری از کار عبث و بی امید وجود ندارد. اگر کسی به هومر معتقد باشد، سیزیف خردمندترین و محتاط ترین موجودات فانی بود. هرچند، بنا بر روایتی دیگر، او مایل بود تا حرفه راهزنی را بیازماید. من تضادی در این امر نمیبینم. عقاید مختلفی وجود دارد که چرا او کارگر پوچ و عبث جهان زیرین شد. اولا، او متهم به سبک سری در رفتار با خدایان است. او اسرارآنان را دزدید. اگینا، دختر اسوپوس، توسط ژوپیتر ربوده شد. پدرش از ناپدید شدن او به هراس آمده و به سیزیف شکایت برد. او که از جریان ربودن باخبر بود، به این شرط حاضر شد ماجرا را بگوید که اسوپوس به قلعه کورینث، آب برساند. به خاطر آذرخش های آسمانی، او برکت آب را ترجیح داد. به همین دلیل او در جهان زیرین تنبیه شد. هومر همچنین میگوید که سیزیف، مرگ را در زنجیر کرده بود. پلاتو نمیتوانست منظره فرمانروایی ویران و ساکت او را تحمل کند. او خدای جنگ را گسیل داشت تا مرگ را از دستان اشغالگر آزاد سازد. گفته میشود که سیزیف وقتی نزدیک به مرگ بود، بطور بی ملاحظه ای میخواست عشق زن خود را بیازماید. او به زنش فرمان داد که بدن دفن نشده خود(سیزیف) را در وسط میدان عمومیقرار دهد. سیزیف در جهان زیرین بیدار شد و آنجا درحالی که از فرمانبرداری بسیارمتضاد با عشق انسانی رنج میبرد، این اجازه را از پلاتو گرفت که به زمین برگردد تا زن خود را ملامت کند. ولی وقتی دوباره چشمش به دنیا باز شد، از آب و خورشید، سنگ های گرم و دریا لذت برد،دیگر نمیخواست به آن تاریکی دوزخ وار برگردد. فراخوانی ها،علائم خشم و اخطارها هیچ کدام کارگر نیفتاد. سالهای زیاد دیگری را هم با انحنای خلیج، دریای تابان و لبخند زمین زندگی کرد. حکمیاز جانب خدایان ضروری به نظر میرسید. عطارد آمد و گریبان مرد گستاخ را گرفت، او را از لذات خود جدا ساخت و به زور به جهان زیرین برد، جائی که سنگش انتظار او را میکشید. تا حالا دریافته اید که سیزیف، فرمان پوچی است. او همانقدر که لذت میبرد، عذاب میکشد. تمسخر خدایان از جانب او، نفرت او ازمرگ و اشتیاق او برای زندگی، آن مجازات وصف ناشدنی را برای او به ارمغان آورد که تمام وجودش باید برای انجام دادن هیچ، بکار رود. این هزینه ای است که باید برای اشتیاق به زندگی پرداخته شود. چیزی از دنیای زیرین درباره سیزیف به ما گفته نشده است. افسانه ها برای تصورات بوجود میآیند تا در آنها روح بدمند. درمورد این افسانه، تمام تلاش یک شخص برای بالابردن یک سنگ عظیم،چرخاندن آن و هل دادن آن به سمت بالا روی یک سطح شیب دار برای صدها بار را میتوان دید؛ صورت رنجور، گونه چسبیده به سنگ،شانه هایی زیر توده ای از خاک، پاهای از هم وارفته، شروع دوباره با بازوان گشاده و تمام امنیت انسانی دستان پینه بسته را میتوان دید. در پایان تلاش بی پایان او در فضا و زمان بی نهایت، هدف برآورده میشود. آنگاه سیزیف میبیند که سنگ در چند لحظه به سمت دنیای پائین تر میغلتد و به جایی میرود که دوباره باید آنرا به سمت قله راند. او دوباره به پائین برمیگردد. در طی این بازگشت، این وقفه، است که سیزیف نظر مرا به خود جلب میکند. صورتی که بدین حد به سنگ ها نزدیک است و رنج میکشد،خودش اکنون سنگ شده است! مردی را ببینید که با گامهایی سنگین و درعین حال شمرده به عذابی بازمیگردد که هیچگاه پایان آنرا نخواهد دانست. آن موقع مثل مکثی که با رنج او فرا میرسد، زمان هوشیاری است. در تک تک آن لحظات که او ارتفاعات را ترک میکند و تدریجا به کنار خدایان کشیده میشود، مافوق سرنوشت خود قراردارد. او از سنگ خود سخت تر است. اگر این افسانه غم انگیز است، بخاطر اینست که قهرمان آن هشیار است. در واقع اگر در هر قدم، امید موفقیت به او دلگرمیمیدهد، شکنجه ای وجود دارد؟ کارگر امروزی، در هرروز زندگی اش کار یکسانی میکند و سرنوشت او کمتر از سرنوشت سیزیف، پوچ نیست. ولی فقط در لحظات نادری، غم انگیز میشود که هشیاری وجود دارد. سیزیف، کارگر خدایان، ناتوان و سرکش، تمام جزئیات وضعیت تأسف آور خود را میداند: این چیزی است که درطی هبوط خود به آن میاندیشد. روشن بینی که قرار بود شکنجه او باشد، به تاج پیروزی او تبدیل میشود. هیچ سرنوشتی وجود ندارد که نتوان با استهزا بر آن فائق آمد. بنابراین اگر هبوط، بعضی مواقع با غضه همراه بود، میتواند با شادی نیز همراه باشد. این حرف زیادی نیست...
ادامه مطلب
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
چهارشنبه 26 تیر1387 و ساعت 9:16
ايميل نويسنده
|

در شب آرزوها (ليلة الرغايب) چه بخواهیم؟
عمر حقیقی انسان یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَالأبصار. یا مُدَبِّرَ اللَّیلِ وَالنَّهار. یا مُحَوِّلَ الحُولِ وَالأحوال. حَوِّلْ حالَنَا إلی أحسَنِ الحالْ... اینجا دو مطلب است که قرآن کریم به ما هشدار داد تا ما از این دو راه از فیض الهی برخوردار باشیم.
اگر کسی خواست راه خیر و سعادت را طی کند، فضل و فیضی نصیب او بشود، بیراهه نرود، راه دیگران را هم نبندد؛ هم راه خود را ببیند، هم چراغی برای راه دیگران باشد، دو راه دارد؛ یکی اینکه سعی و تلاش و کوشش بکند، آنچه را میداند، عمل بکند و آنچه را نمیداند، بپرسد. بین خود و بین خدای خود گناهی مرتکب نشود و آن را اصلاح کند. یکی هم فیضهای رایگان الهی است که نصیب افراد میشود. در اثر دعای پدر، دعای مادر، سوابق گذشته که این دومی ـ که لطف خاص خداست ـ نه مسبوق به علم انسان است، نه مسبوق به عمل انسان. "دولت آن است که بیخون دل آید به کنار" این فیض ابتدائی هست.
اما حال به چه کسی میدهند، به چه کسی نمیدهند، چقدر میدهند و... اینها برابر آن حکمتهای الهی است که در دعای نورانی امامسجاد(ع) هست یا مَنْ لاتُبَدِّلُ حِکمَتَهُ الوَسائِلْ(1). ای خدائی که تمام کارهایت روی حکمت است و با هیچ وسیلهای نمیشود جلوی حکمتت را گرفت! منتها ما نمیدانیم آن دعای پدر، دعای مادر، دعای نیاکان، چه طور شد که یک فیضی نصیب انسان کرد؛ دعای معلّم، دعای یک انسان دل شکسته و... اینها روشن نیست. این همان دولتی است که بیخوندل آید به کنار! نوع دیگر آن است که انسان سعی و تلاش و کوشش میکند و از خدای سبحان تغییر حال میطلبد؛ که خدایا! این روشی که ما داریم، تا تحوّلی در درون ما پیدا نشود، این روش کارساز نیست. این لنگان، لنگان رفتن است. و کسی که مقصدش طولانی است؛ اینگونه به مقصد نمیرسد،
پای ما لنگ و منزل بس دراز دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
در راه میماند و میشود: ابنُ السَّبیل. ابنُ السَّبیل به گروهی میگویند که واماندهی در راهند. برای اینکه انسان از این ابنُ السّبیلی در بیاید، گفتند این دعای تحویل سال را بخوانید. همیشه هم میشود خواند، مربوط به تحویل سال و آن زمان خاص نیست. در تمام مدّت سال، انسان میتواند با خدای خود این زمزمه را داشته باشد. بگوید خدایا! تغییر و تحوّل به دست توست. اگر کسی بیراهه رفت، تو محوّلی، مقلّبی، مدبّری، تحویل و تحوّل میدهی، منتها وارونهاش می کنی! اگر کسی به راه بود، مشمول لطف تو بود، تو تحویل و تحوّل میدهی، این را سرجایش مینشانی، تثبیت میکنی، ظرفیّتدارش میکنی.
زندگی گیاهی انسان
وقتی باران میآید، انسان یک ظرفی را میگذارد برای اینکه از باران پر بشود؛ اگر یک دشمنی باشد، خوب این کاسه و این ظرف را وارونه میگذارد. خوب این ظرف و کاسهی وارونه هر چه هم که باران بیاید، از پشت کاسه میگذرد و چیزی، قطرهای به درون این کاسه نمیآید! بعضیها خدای ناکرده اینچنیناند. یعنی شیطان قلب اینها را وارونه کرده است. قلب اینها را به طرف طبیعت و خاک و زمین و گِل کرده است. فکر این است که چهچیزی تهیه کند، چه ماشینی بخرد، چه خانهای تهیه کنند، چه فرشی و... به تعبیر مرحوم صدرالمتألّهین سرش را برده در خاک! ایشان میفرمایند: بزرگان اهل معرفت معتقدند: "هیچ درختی در عالم ترقّی نمیکند. چون آنچه را که بالا میآید، فروعات اوست. وگرنه دهان او، ریشه او، اصل او، چشم او، گوش او، همهاش در گِل است. این دُم درخت است که بالا آمده، این فروع درخت است."
گاهی انسان گیاهی زندگی میکند، مثل یک درخت! تمام فکرش متوجه این زمین است که چیزی از زمین در بیاورد یا خانه بسازد یا آهن بخرد یا فرش داشتهباشد و با دست خالی هم برود. این یک کاسهای است که دهان و دهنهی او به طرف زمین است که این یک بدبختی است. گاهی خدای سبحان دل انسان را ـ از آنجا که مُقَلِّبَ القُلُوبِ وَالأبصار و مُدَبِّرَ اللِّیلِ وَالنَّهار است، را وارونه میکند. این را در قرآن کریم فرمود: نُقَلِّبُ اَفئِدَتُهُمْ وَ اَبصارَهُمْ ( أو اَبصارَهُمْ وَ اَفئِدَتَهُمْ ) کَمَا لَمْ یُؤمِنُوا اَوَّلَ مَرَّه (2). این "کاف" برای تعلیل است، نه برای تشبیه. فرمود: ما سالیان متمادی اینها را آزمودیم؛ انبیاء فرستادیم، عقل دادیم، فطرت دادیم، تجارب فراوانی فراسوی اینها گذاشتیم؛ اینها با بیاعتنائی روبرو شدند. ما بالأخره دستور دادیم این کاسهی دل اینها را متوجّه زمین کنند. تمام تلاش شبانه روزشان این است که چیزی از زمین در بیاورند، روی زمین بگذارند و با دست خالی بروند. بهترین دل
او نمیداند وقتی یک کسی یک خانهی خوبی ساخت، آن زمین را مزین کرده، نه خودش را. اگر فرش خوبی تهیه کرد، فرش زینت انسان که نیست، زینت آن یک تکّه اطاقی است که حالا مزین شده. تابلو، دیوار را مزین میکند، نه دل را! تمام هویّت ما مثل جام میشود که وقتی خواستند به او شراب بدهند، جمله دهان شوند! دیگر همهاش در جام میریزد دیگر! اگر خدای سبحان توفیقی به آدم داد، آدم دهانش باز شد، یعنی ظرفیت پیدا کرد. این ناظر به همان بیان نورانی حضرت امیر سلام الله علیه است: إنَّ هذِهِ القُلُوبْ اُوعِیَهٌ فَخِیرُها اُوعاها(3). فرمود: "این دلها ظروف است، بهترین دل آن قلبی است که ظرفیتش بیشتر باشد"؛ بعضی یک لیتریاند، بعضی مثل بحرند. آنوقت اگر این جام جمله دهان شد و خدای مقلِّبُ القلوب این جام دهان را که وسیع است و پر ظرفیت است به طرف بالا نگاه داشت و زیرش را هم محکم کرد، آنوقت هر فیضی که بیاید، او کاملاً میگیرد. نمیگذارد چیزی هدر برود! اینچنین نیست که خدای سبحان دل را ظرفیت بدهد، تثبیت بکند و چیزی هدر برود! تاریخ هجری انسان
گاهی عمر آدم به جائی میرسد که ذات أقدس إله به او سوگند یاد میکند. میشود مثل شمس و قمر. خدای سبحان به عمر مبارک رسول گرامی قسم یاد کرد و فرمود: لَعَمْرُکَ إنَّهُمْ لَفِی سَکرَتِهِمْ یَعمَهُونْ (4). "قسم به جان تو، قسم به حیات تو، اینها بیراهه میروند..." عمر هر کسی به دست خود اوست، نه به دست زمین! اگر کسی 20 قدم علمی برداشت، بیست سالش است و اگر نه، همان کودک بیست ساله است! کودکی است؛ خوب این درخت را میگوئیم 20 ساله است، یعنی چه؟ یعنی از آن وقتی که درخت سبز شد و رشد کرد، 20 بار زمین به دور خورشید گشت. همینطور حیوانات. حتی سنگی را 20 سال جای بگذارید مثل یک خانه؛ این معنی 20 سال است! این گردش زمین که عمر آدم را زیاد نمیکند! این مُقلِّبَ القُلُوب گفتن، یعنی خدایا! تحوّلی در درون ما ایجاد بکن که ما هم بالأخره ببینیم چه خبر است! از کجا آمدیم، کجا داریم میرویم، چه کار میخواهیم بکنیم...
........................................................................................ * سخنرانی آیتالله جوادی آملی در جلسه درس اخلاق؛ قم ـ اسفند 1383
1. صحیفة سجادیه/ دعای 13 2. انعام/110 3. نهج البلاغه/ کلمات قصار/147 4. حجر/72
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
پنجشنبه 20 تیر1387 و ساعت 13:50
ايميل نويسنده
|

بررسی زندگي و شعر الكساندر ووازارد
الکساندر ووازارد شاعر مجموعه هاي " آزادي در سپيده دم " ، "بصيرت" ، " از خطر رسته ها" ، "گفتار کردارها" ، "تمام زندگي رازيستن" ، " تماماً کودکي" در سال 1930 در کورت لووان سوئيس ديده به دنيا گشود. پدرش معلم بود و مادرش زني کوه نشين و صادق. پس از تحصيلاتش، به کارهاي گوناگوني مي پردازد، به تئاتر، به کار در اداره پست، در صنعت و در کتاب فروشي. بعد از دوره اي فعاليت سياسي نماينده امور فرهنگي" ري پابليک "république و بخش ژورا canton dugura مي شود. همچنين او معاون رئيس بنياد فرهنگي پرو الو سي آ مي شود. سپس به زادگاهش، کورت لووان "courte levant " باز مي گردد و در آنجا بود که تمام وقتش را صرف نوشتن مي کند. از سال 1990 به عضويت آکادمي مالارمه در پاريس در مي آيد. به او لقب هايي متفاوت داده اند، مثل "شاعر عشق" ، " شاعر طبيعت" ، " شاعر سياست " و وازار همه ي اين عنوان ها را رد مي کند. او تنها به لقب" شاعر آزادي" افتخار مي کند. همچنين او را اولين شاعر اکولوژيست بعد از" سن فرانسواآسيز" ناميده اند . انتشار مجموعه" آزادي در سپيده دم" liberté a l'aube در ادبيات فرانسه زبان سوئيس در نيمه دوم قرن حادثه اي قابل ملاحظه است . اين اثر به نوعي" مشارکت در نبرد ژورا gura براي رسيدن به استقلال بود که حاصل آن جمهوري و استقلال ژورا بود . طي جنگ دوره مقاومت فرانسه، هرگز، اثري با اين درجه" تعهد" زاده نشد، همينطور در سوئيس . اين ادبيات ،يادآور تغزل متعهد" lyrisme engagé " فرانسه است فرانسه اي که زير چکمه هاي نازي بود . شعر الکساندر ووازار، تريبون يک ملت بود در دفاع از استقلال . پر واضح است که شعري با اين درونمايه ِاز پر مخاطب ترينهای ادبيات دنيا به حساب آيد.
گزیده اشعار را با ترجمه زیبای خانم آسيه حيدري شاهي سرائي در ادامه مطلب بخوانید...
ادامه مطلب
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
جمعه 14 تیر1387 و ساعت 10:57
ايميل نويسنده
|

بغداد , ویرانه های پرخاطره...
Je m' appelle bagdad

J’ai vécu heureuse  Dans mes palais D’or noir et de pierres précieuses Le Tigre glissait Sur les pavés de cristal Mille califes se bousculaient Sur mes carnets de bal On m’appelait La Cité pleine de grâce Dieu Comme le temps passe On m’appelait Capitale de lumière Dieu
Que tout se perd
|
شاد میزیستم در قصرهای طلایی و جواهر نشانم آنجاکه چنگالهای ببر بر روی سنگفرشهای بلورینش سر میخورد و خلفای بسیار در دیوانهای باشکوهش از مسند خود فرو می لغزیدند مرا دیار بخشش خداوند مینامیدند یایتخت نور و سرور بغداد پر غرور اما امروز از پای افتاده ام در زیر شنی تانکها و آبادیم به یغما رفته در آتش خشم زره پوشها مرا زمانه بغداد نامیده ملکه از ریخت افتاده از یادشهرزاد قصه گو فراموش شده اجسامم چونان گدایان بر خاک افتاده ارواح من در زیر بولدوزرها زیر و رو شده میگریم برای زیبایی از دست رفته این روح من است که میکشند در زیر سنگهای دود گرفته قصه های هزار ویکشب دیگر برای کسی دل انگیز نیست همه آنها نابود شده ... | Je m’appelle Bagdad Et je suis tombée Sous le feu des blindés Sous le feu des blindés Je m’appelle Bagdad Princesse défigurée Et Shéhérazade M’a oubliée Je vis sur mes terres Comme une pauvre mendiante Sous les bulldozers Les esprits me hantent Je pleure ma beauté en ruine Sous les pierres encore fumantes C’est mon âme qu’on assassine On m’appelait Capitale de lumière Dieu Que tout se perd Je m’appelle Bagdad Et je suis tombée Sous le feu des blindés Sous le feu des blindés Je m’appelle Bagdad Princesse défigurée Et Shéhérazade M’a oubliée Mes contes des mille et une nuits N’intéressent plus personne Ils ont tout détruit Je m’appelle Bagdad Et je suis tombée Sous le feu des blindés Je m’appelle Bagdad Princesse défigurée Et Shéhérazade M’a oubliée
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت 10:31
ايميل نويسنده
|

مادرم! پرشكوه ترين سرودهاي عالم را در ستايش تو خواهم سرود. پرشورترين ترانه هاي عاشقي را كه برخوردارترين معشوقان جهان از آن نصيبي نبرده اند، برايت خواهم ساخت. اي غزل غزل هاي دل من!... همه جا خوب ترين گل هاي معطر شعر را از باغ هاي عشق و صحراهاي اساطير خواهم چيد و دسته گلي برای تو خواهم بست...
امشب شب مبارکیست.حالم خیلی خوبه.برای همین دست به تایپ شدم وسعی کردم درکمال ایجاز وبدون مقدمه چینی مطلبی رو که مدتها پیش برام سوال بود رو به اختصار توضیح بدم. یکی از نکات منفی جامعه ما ایرانیها اینه که وقتی مطلبی رو میشنویم بلافاصله تفسیر به رای میکنیم.گروهی به طرفداری متعصبانه رو میآوریم وباتوجیهات بی مورد در مقام دفاع از اندیشه باب میل خود بر میخیزیم و گروهی خواسته یا ناخواسته مبارزه علیه اندیشه ای که نمی پسندیم را بی وقفه دنبال میکنیم.غافل از اینکه این روال چه از روی تعصب و حمیت جاهلانه و چه خدای ناکرده از سر کینه و عداوت باشد راه را بر سر بصیرت آگاهانه و حقیقت نورانیه سد میکند. مصادیق این واقعیت تلخ در زندگی همه ما بسیار است و حتی به حیطه زبان محاوره و ضرب المثلها و در کل ادبیات فکری و کلامی ما نیز نفوذ کرده است.از این مقدمه می گذرم و به پاسخ سوال میپردازم که قطعاً برای هر یک از ما بخصوص خانمهای محترمه مطرح بوده و آن اینکه آیا زن موجودیست بدون تعقل ویا به تعبیر رایج ناقص العقل ؟ این سوالی بود که کارشناس مذهبی یکی از برنامه های پربار فرهنگی در مورد زنان (برنامه اردیبهشت/پخش همه روزه قبل از اذان/شبکه ۴)با مثالهای متعدد سعی درپاسخ به آن داشت که متاسفانه توضیحات این خانم محترم به نظر قانع کننده نبود و بیشتر به یک امر توجیهی شبیه بود گرچه مستدل و متین! یافتن جوابی برای این سوال که مدتها ذهنم را مشغول کرده بود منشا مطالعات متعددی شد و البته بسیار جذاب و نو بود.بخصوص که ارتباط مستقیمی هم با حیطه مورد علاقه من یعنی زبان شناسی وکاربرد صحیح واژگان در زبان داشت.پس کانالها رو عوض نکنید و با ما همراه باشید شاید برای شما هم موضوعی ناشنیده و نو باشد....
مطلب مهمی که درباره آن زیاد پرسیده میشود روایتی است که در نهج البلاغه آمده است و ممکن است بعضی از خانمها روی آن حساس باشند، جمله معروفیست که فرموده اند: "هُنَّ نَواقِصُ العُقول وَ نَواقِصُ الحُظوظِ وَ نَواقِصُ الایمانِ"* . کلمه"نقص" در زبان فارسی دارای یک معنا و مفهوم است و در زبان عربی به معنا و مفهوم دیگریست. در فارسی وقتی میگوییم یک چیز ناقص است، یعنی از اول کم داشته است.مثلاً ناقص الخلقه یعنی از بدو تولد کم داشته است, ولی عرب این را نقص نمی گوید، بلکه به چیزی که به مرحله کمال خود میرسد اما به دلیلی ازآن کم می کنند نقص میگوید. نمونه آن در قرآن آمده است:
" وَلَنَبْلوَنَّكمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ"**. یعنی کسی پول دارد، بخشی از آن از دست میرود ؛کسی بدن سالم دارد، ناگاه عضوی از آن آسیب میبیند؛کسی امکانات خوبی دارد، ناگهان در آن کاستی ایجاد میشود.اینها نقص است. بنابراین نقص بدان معنا نیست که از اول کم و کاستی وجود داشته است.براین اساس آیه شریفه میفرماید: ما شما را آزمایش میکنیم و از اموال و انفس و ثمرات شما میکاهیم و مقداری از آن را از شما میگیریم. در مورد خانمها هم که میفرماید: " هُنَّ نَواقِصُ العُقول"؛ یعنی در نظام الهی،شما مردان و زنان در عقول مساوی بودید، اما چون می خواستیم به زنان یک احساس پاک و لطیف عنایت کنیم وکاروان تربیت را با این احساسات لطیف و حاکمیت معنوی به مقصد برسانیم،مقداری از تعقل آنها را کاستیم و به جای آن احساسات به آنها دادیم.این نقص در عقول است. شهید مطهری می گوید: حاکمیت مادی تعقلی در منزل برای مرد است و حاکمیت عاطفی برای زن و این، دو حاکمیت است ودو مسیر دارد و هیچگاه به تعارض نمی افتند.چنانچه هر دو حاکمیت یک مسیر داشتند؛مثلاً حاکمیت مادی تعقلی هم برای مرد بود وهم برای زن،ایجاد تزاحم میشد.اما در نظام الهی، خداوند متعال حاکمیت در امور اجرایی را به مرد داده است و حاکمیت در امور معنوی و عاطفی را به زن. از این رو آنجا که بحث عاطفه هست خود مرد عقب نشینی میکند.آنجا که بچه گریه میکند،مرد میگوید:خانم، ببین چرا ناراحت است؛ یعنی من نمی فهمم،کار من نیست.می بینیم که مرد حاکمیت عاطفی را برای زن پذیرفته است.حتی مرد اختلالات عاطفی را در خانه به زن ارجاع می دهد.زن هم از زیر بار این مسئولیت شانه خالی نمی کند؛ به مرد نمی گوید پس شما چه سرپرستی هستی؟زن و مرد هر دو حاکمیت عاطفی و مادی و اجرایی خود را پذیرفته اند.
* نهج البلاغه-خطبه 80 ** سوره بقره-آیه 155
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
سه شنبه 4 تیر1387 و ساعت 0:52
ايميل نويسنده
|

[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
پنجشنبه 30 خرداد1387 و ساعت 23:30
ايميل نويسنده
|

درگذشت نویسنده فرانسوی...
شاهکار "امه سزر" در کتابخانه مجلس فرانسه پیدا شد
ادای احترام شاعران جهان به "امه سزر"
خاکسپاری باشکوه "امه سزر"
پدر ادبیات سیاهپوستی درگذشت
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 13:3
ايميل نويسنده
|

[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 14:40
ايميل نويسنده
|

[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 0:28
ايميل نويسنده
|

اصلاحات در نظام آموزشي فرانسه
پيشينه نظام آموزشي فرانسه
نظام آموزشي موجود يا همان «مدارس راهنمايي يگانه» که در زمان «والري ژيسکاردستن» و وزارت «هابي» در آموزش و پرورش فرانسه و به نام همين وزير شهرت يافته است، در 11ژوييه 1975با تصويب قانون تاسيس نظام آموزشي يگانه ابلاغ شد و بر اساس آن مدارس راهنمايي در متن نظام آموزشي متولد گرديد. بر اساس اين قانون، مقرر شد تا دانش آموزان پس از اتمام و دريافت گواهي نامه دوره دبستان يک دوره چهار ساله راهنمايي که به «بروه» شهرت دارد را نيز بگذرانند. دانش آموزان فرانسوي همچنين ناگزيرند پس از گذراندن دوره راهنمايي، ادامه تحصيل خود را در سه حوزه آموزش عمومي، فني و حرفه اي دنبال کنند تا به مدرک ديپلم متوسطه ختم شود (نظام آموزش عمومي ايران و بسياري کشورهاي ديگر نيز برگرفته از همين تقسيم بندي است). اين قانون در سال هاي اخير دستخوش تغييراتي شده ولي کليت آن حفظ شده است و تلاش مي شود تا بر غناي آن افزوده شود. در حقيقت تاسيس مدارس راهنمايي در فرانسه ناشي از نياز پس از جنگ بود تا ابتدا يک آموزش عمومي و مباني عمومي و حرفه اي کار و دانش در اختيار همه افراد جامعه قرار گيرد و در مرحله بعد دانش آموزان خود را براي ورود به مرحله تخصصي دبيرستان و آمادگي براي آموزش هاي فني تر آماده سازند. مراحل ترکيب دو سطح آموزشي و تربيتي نيز در مدارس راهنمايي پيش بيني شد و براي هر مدرسه راهنمايي، مرکز اسنادي سمعي و بصري پيش بيني شده بود تا دانش آموزان و اساتيد بتوانند با مشارکت نزديک با هم راه آينده را آسانتر تصوير کنند. سارکوزي نتايج اين راه 30ساله را موفق ارزيابي نمي کند و منتقدانه در پي آن است که آموزش عمومي فرانسه بايد با نياز فرزندان مطابقت داشته و شايسته آنان باشد.
ادامه مطلب
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 13:56
ايميل نويسنده
|

Architectural and Sambolic identity
● هويت نمادگرايانه درخلق اثر معماري علی حقیقت سمبول يا نماد در جايگاه معنا شناسانه، داراي هويتي شده است به قدر و اندازه تمام هنرها، ملت ها و زبان ها و آنها كه اغراق را دوست دارند، گستره مفهوم سمبول ها را به قدر تمام انسان ها افزايش مي دهند! وقتي از سمبول سخن مي گوييم، گويي از اسم كوچكي حرف مي زنيم كه بدون نام خانوادگي اش قابل شناسايي نيست. سمبوليسم در شعر، در داستان، در نقاشي و... در همه جا، حتي زبان شناسي البته با كمي تغيير اسمش بارها و بارها تكرار مي شود. سمبول در روان شناسي، سمبول در زبان شناسي، سمبول در نقاشي، سمبول در سينما، سمبول در شعر، سمبول در نمايش، سمبول در داستان اشتراك لفظ دارند اما در معنا تفاوت هايي دارند كه نمي شود فراموششان كرد. نمي دانم تا به حال به زبان مردم توجه كرده ايد يا نه؟ مردم به خيلي چيزها مي گويند سمبول؛ تاكيد مي كنم خيلي چيزها و خود مردم نيز بارها و بارها در صحبت هاي روزمره شان بر اين سمبول ها تاكيد مي كنند.... سمبول مقاومت، سمبول آزادي، سمبول صبر، سمبول قدرت و ...، اين سمبول گاهي يك شخص است و گاهي يك سازه. گاهي جنس آن كاغذ است و گاهي سيمان.... به نظرم اين سمبول هاي گاه گاه تمامي ندارند! اما براي آنها كه اهل معماري هستند برخي از اين سمبول هاي گاه به گاه جاي تامل بيشتري دارد. مثلاً سازه ميدان آزادي تهران براي مردم ما و شايد مردم دنيا سمبول ايران است و برج العرب سمبول دبي، همان طور كه ايفل سمبول فرانسه است و پيزا سمبول ايتاليا، كم نيستند كشورهايي كه ساختماني در جايگاه سمبول ملي آنهاست. اما در ايران خودمان مردم، برخي شهرها را نيز با سمبول هاي مشابهي مي شناسند. اگر بخواهيم اين سمبول ها را تقسيم بندي كنيم شايد به چنين دسته هايي برسيم: ۱ -سازه هاي معماري متاثر از محيط: مثل بادگيرهايي كه سمبول يزد هستند. ۲- سازه هايي كه بخشي از تاريخ كهن كشورمان را بازگو مي كنند: مثل ارگ بم كه سمبول كرمان است يا بود! ۳- سازه هايي كه فرهنگ كشورمان را يادآوري مي كنند: مثل مقبره باباطاهر كه سمبول همدان است. ۴- سازه هاي صنعتي: مانند پالايشگاه نفت كه سمبول آبادان است. به نظرم افزودن نمونه اي ديگر به اين نمونه ها كار سختي نيست. علاوه بر اين سمبول هايي كه هر كدام از دل يك معماري بيرون آمده اند، گاهي برخي الگوهاي معماري براي مردم ما سمبول يك طرز فكر خاص است مثل طراحي دروني و بيروني براي خانه كه به نوعي سمبول تفكر سنتي است. سوالي كه بايد بار ديگر مطرح كرد اين است، ما مردم كشوري هستيم كه تجربه يك انقلاب پيروز و تغيير سيستم حكومتي از شاهنشاهي به جمهوري را داشته و هشت سال جنگ تحميلي را پشت سر گذاشته است؛ جنگي كه طولاني ترين جنگ در پايان قرن بيستم لقب گرفته است؛ كدام سمبول در معماري معاصر هويت جديد ما را نشان مي دهد؟
آموزش معماری و برخی از مسائل آن در ایران
ادامه مطلب
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 13:48
ايميل نويسنده
|

بلندترین برج در تاریخ فرانسه

پیرمرد کالیفرنیایی که او را از پریتزکر ۲۰۰۵ به خاطر داریم بالاخره کار خود را کرد؛ مدیر عامل مهندسان مشاور مرفسیس، قرار است بلندترین برج را در تاریخ فرانسه برای پاریس بسازد. ساختمانی شیشهای که بلندمرتبه تر از برج ایفل است. پاریس برای ساخت و سازهای جدید محدودیتهایی دارد؛ از آن جمله در بخشهای قدیمی شهر ساخت و ساز جدید و بلند مرتبه صورت نمیگیرد و ساختمانهای موجود تا آنجایی که امکان داشتهباشد، مرمت می شوند. در زمان ریاست جمهوری فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۹ تصمیمی مبتنی بر طراحی و اجرای بخش جدیدی از شهر پاریس گرفتهشد که ساختمانهای تجاری بر آن حکومت میکردند و به مینی منهتن مشهور شد؛ این طرح در ناحیه لادفانس در غرب بخش قدیمی شهر شکل گرفت که بزرگترین مرکز شهری اروپا است و فرانسوی ها به سبب رقابت دیرینه با آمریکا آنرا بنا نهادند. لادفانس آغاز نسل جدیدی از ساخت و سازهای شهری بنام مراکز تجاری شهری بود که پس از آن در مسکو، آمستردام، مادرید و ... همان الگو تکرار شد. این الگو هم اکنون در آستانه ساخت نسل جدیدی از ساختمانهای تجاری است. مرفسیس قرار است برجی با نام برج نور در همین منطقه بسازد؛ برجی که با توربین های بادی عظیم کامل میشود و زیربنایی در حدود ۱۳۰۰۰۰ متر مربع دارد. این طرح هزینه ای در حدود۹۰۰ میلیون یورو دربرخواهدداشت و قرار است تا سال 2012 به بهرهبرداری برسد!

[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
دوشنبه 9 اردیبهشت1387 و ساعت 13:40
ايميل نويسنده
|

آري اينچنين است برادر ...
آري اينچنين است برادر
من به مدرسه رفتم تو به جبهه رفتي او هم به جبهه آمد
من نظاره ميکردم تو با او جنگيدي او با من و تو جنگيد
من داخل خانه بودم تو خارج خانه رفتي او هم داخل خانه بود و هم خارج خانه
من آرام آرام رشد کردم تو مثل رهبرت جام زهر نوشيدي او شکست خورد
من حيران بودم تو حسرت جنگ را خوردي او بفکر آينده من بود
من دوست داشتم بشناسمت تو نخواستي اونگذاشت
من پرسيدم تو مرا راندي اوپاسخ داد
من شک کردم تو کافرم خواندي او کافرم کرد
من انتقاد کردم تو ضد انقلابم ناميدي او ضد انقلابم کرد
من ميخواستم تو بامن دوست باشي تو اعتنا نکردي او با من دوستي کرد
من نياز به محبت داشتم تو روي خشم بمن نشان دادي او بمن لبخند زد
من پرسيدم مومن کيست تو ريش و انگشترعقيق و بسيج و يقه بسته نشانم دادي
او هم تاييد کرد
من دوست داشتم حسين را بشناسم تو مرا بمجلسش راه ندادي او مرا به مجلس ديگران برد
من دوست داشتم پاي مکتب خميني زانو بزنم تو آن را در انحصار خود درآوردي
او مرا به زانو زدن در مکتب ديگران وادار کرد
من دوست داشتم عاشق ولايت باشم تو بنام ولايت کتکم زدي او دشمني با ولايت را بمن آموخت
من گفتم ميخواهم خوشبخت باشم تو فقط از آخرت دم زدي او دنيا را بمن داد
من گفتم ميخواهم زندگي کنم تو گفتي بايد محروم شوي او گفت آزاد باش
من گفتم جوانم تو گفتي جواني نکن او گفت جوان بمان
من نياز به راهنما داشتم تو ايامت را باشهيدان پرميکردي او تمام وقتش را بمن اختصاص داد
من مورد هجوم بودم تو تهاجم را در مود و لباس ديدي اوتهاجم را توهم خواند
من بخواب رفتم تو بيدارم کردي اوبرايم لالايي خواند
واين قصه سر دراز دارد
آري اينچنين است برادر.........
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 12:24
ايميل نويسنده
|

"چگونه در مورد کتابهایی که نخواندهاید، صحبت کنید؟" عنوان کتابی است از "پروفسور پیر بایارد" استاد دانشگاه ادبیات فرانسه که پرفروشترین کتاب سال فرانسه شده است.
"پیر بایارد" اعتقاد دارد مردم وقتی یک کتاب را می خوانند، حتی فراموش میکنند که چرا از ابتدا شروع به خواندن آن کرده اند.
در فصل اول این کتاب 208 صفحه ای، نویسنده کتاب های خوانده نشده را به چهار دسته تقسیم می کند. دسته اول کتابهایی که برای ما ناشناخته اند، دسته دوم کتاب هایی که به صورت گذری به آنها نگاه کرده ایم، دسته سوم کتاب هایی که درباره آنها شنیده ایم و دسته چهارم کتاب هایی که آنها را فراموش کرده ایم. نویسنده هیچ استثنایی در این مورد باقی نمیگذارد، حتی در مورد کتابهایی که خود او نوشته است.
در فصل دوم این کتاب در مورد روابط اجتماعی و گفتگو در بین مردم صحبت شده است. نویسنده اعتقاد دارد انسان ها اغلب عادت دارند، در مورد کتابهایی که نخوانده اند، اظهار نظر کنند و این اظهار نظرها را بدون اینکه حتی نویسنده یا موضوع اصلی کتاب را بدانند، انجام میدهند.در فصل سوم و نهایی کتاب به بررسی عواملی که موجب می شود بدون مطالعه کتاب ها در مورد آنها اظهار نظر کنیم، پرداخته شده است. "پیر بایارد" اعتقاد دارد اولین مسالهای که باعث میشود در مورد کتاب های خوانده نشده اظهار نظر کنیم، احساس شرمندگی و خجالت از نخواندن آن است!
اما دومین مورد مساله" شجاعت اظهار نظر شخصی" در مورد کتابی است که هیچ گاه آن را نخوانده ایم. در سومین مورد نیز نویسنده اعتقاد دارد، کسانی که کتابی را نخوانده اند با شدیدترین حالت، کتاب را با دیدگاه خود تطبیق میدهند یا نقد میکنند در حالی که هیچ ارتباطی با اصل کتاب ندارند!
ادامه مطلب
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
دوشنبه 13 اسفند1386 و ساعت 0:12
ايميل نويسنده
|

درباره خاندان بوربن، سلسله پادشاهان فرانسه پيش از انقلاب، گفتهاند كه افراد اين خاندان نه هرگز چيزی آموختند و نه چيزی را فراموش كردند. يكی از چيزهايی كه اين طايفه هرگز فراموش نكردند هنر غذا خوردن بود. حالا اين هنر را كِی آموخته بودند، خدا میداند. در دوره لويی چهاردهم، كه اوج شكوه و قدرت بوربنهاست، شفهای دربار اهميت زيادی پيدا كردند و خود آنها بهقدری اين اهميت را باور كرده بودند كه يكی دو نفر از آنها در موقعيتهای دشواری كه سفارشهایشان سروقت نرسيده بود و غذایشان داشت خراب میشد دست به خودكشی زدند، و موفق هم شدند. يكی از شفهايی كه خودكشی نكرد بِشامِل نام داشت كه نامش روی سس سفيد فرانسوی به يادگار مانده است. لويی پانزدهم گويا جز خورد و خوراك به امور ديگری نمیرسيد، اگرچه نام او روی نوعی صندلی باقی مانده است كه خودش هم در ساختن آن دخالتی نداشت. لويی شانزدهم هم درواقع قربانی آشپزی فرانسوی شد، به اين ترتيب كه شب انقلاب او را با كالسكه از پاريس فرار دادند، ولی وقتی گرسنه شد به نظرش رسيد كه به اندازه كافی از پاريس دور شده است و دستور داد كالسكه را در يك دهكده سر راه نگه دارند؛ در ظرف سه ساعتی كه پادشاه مطابق معمول مشغول صرف ناهار بود خبرش به گوش كسانی كه نبايستی برسد رسيد و آمد به سر او آنچه آمد. انقلاب فرانسه بساط خاندان بوربن را برچيد، ولی آشپزی فرانسوی را گسترش داد، زيرا كه شفهای دربار و خانههای اعيان و اشراف پاريس به شهرستانهای فرانسه يا كشورهای همسايه گريختند و هنر خود را به هر كس كه خريدار آن بود عرضه كردند. برخی از آنها هم جاهايی به نام رستوران (يعنی محل «تجديد قوا») بازكردند و مشغول كاسبی شدند. (بعضی از اهل لغت هنوز هم عقيده دارند كه نحوه اشتقاق كلمه «رستوران» در زبان فرانسه درست نبوده است، ولی البته اين مانع رونق گرفتن كار رستورانداران فرانسوی نشد.) از طرفِ ديگر پس از آن كه آب از آسياب افتاد طبقه متوسط، كه جانشين اشراف شده بود، حسابش را كرد و ديد صرف در اين است كه به جای استخدام آشپز شخصی هر وقت دلش خواست به رستوران برود و يك وعده غذای عالی بخورد. طبعاً بانوان اين طبقه هم رفته رفته يادگرفتند نظير آن غذاها، يا گاهی بهتر از آن را، در خانه درست كنند. به اين ترتيب رستوران فرانسوی به معنايی كه امروز میشناسيم به وجود آمد و سنت آشپزیِ عالی فرانسوی از دربار به رستوران و خانه منتقل شد. امروز كه اندكی بيشتر از دويست سال از انقلاب فرانسه میگذرد، آشپزی فرانسوی مانند زبان ِ انگليسی در همه هتلها و رستورانهای درجه يك جهان رواج دارد. از: كتاب مستطاب آشپزی، از سير تا پياز / نجف دريابندری، با همكاری فهيمه راستكار / نشر كارنامه
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
سه شنبه 2 بهمن1386 و ساعت 15:2
ايميل نويسنده
|

جان سوخته، در دانشگاه تهران
مبارزه طبقاتی در فرانسه
رونمایی از آرشیو اسناد "نورمن میلر"
"چه چیزی از خونآشامان میدانم" برنده قدیمیترین جایزه اسپانیا
من دانای کل هستم
میشوی بزرگ
تجلیل از دو اسلامشناس اسپانیایی
"تو خودت را دوست نداری" مهشید نونهالی
36 میلیون یورو برای گسترش ادبیات فرانسه
[ +]
نوشته شده توسط
علی حقيقت در
سه شنبه 2 بهمن1386 و ساعت 11:50
ايميل نويسنده
|

کشف نامه تاریخی ادبی"آرتور رمبو"
|